آخرین روزهای فریلنسری، پایانی دیگر و شروعی دیگر

اواسط سال ۹۴ علاقه مند برنامه نویسی اندروید شدم و اولین اپلیکیشنم رو تو کافه بازار منتشر کردم. بعد از انتشار برنامه یکی از هم کلاسی هام ازم پرسید که برنامه نویسی وب هم می کنم یا نه؟ و من بدون اینکه دانشی از برنامه نویسی وب داشته باشم گفتم چرا که نه. این طوری …

ادامه مطلب

خدای میش ها خدای گرگ ها هم هست

هنگام پنالتی، وقتی که ناخودآگاه دستهایم را به نشانه دعا گره کرده‌بودم، صحنه‌ای از دو تماشاگر ژاپنی به صفحه تلویزیون ظاهر شد و یاد این یادداشت افتادم! خدای گوسفندان، خدای گرگها! دوستی در فضای #کسب_و_کار با اشتیاقی وصف نشدنی شکست رقیبی را شادباش گرفته بود و آن را به مدد الهی منتسب می دانست. کم …

ادامه مطلب

به این سه سوال فکر کنید

همیشه ما فروشنده ها رو به عنوان آدم های شارلاتان و به اصطلاح خودمون بنداز می شناسیم ولی تا حالا به این فکر کردیم که همه ی آدم ها فروشنده اند؟ شما به عنوان یک پدر وقتی دارید با فرزندتون صحبت می کنید در واقع دارید تجربیات خودتون رو بهش می فروشید. به عنوان مادر …

ادامه مطلب

استرس و اضطراب، واقعیت یا مَجاز؟

اگر ابتدای داستان رو نخوندید ابتدا این پست رو ببینید: داستان یک مسافرت با عمه همراه راننده پیاده شد و از ما خداحافظی کرد رو رفت. ماهم براش دعا کردیم. ما مجددا برگشتیم و در جاده اصلی به مسیرمون ادامه دادیم. مجددا مسافر جدید به ما اضافه شد. همچنان عمه ام نگران بودو گاهی این نگرانی …

ادامه مطلب

داستان یک مسافرت با عمه

بخشی از مغز ما که به اسم مغز قدیم شناخته میشه وظیفه نجات جان ما رو بر عهده داره. مغز قدیم هنگام حس خطر سعی بر بدتر نشون دادن شرایط داره تا ما رو از محیط خطر دور کنه. چند روز پیش با پدر و عمه بزرگوارم به مسافرت رفته بودیم. به شهر الیگودرز در …

ادامه مطلب