برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

استرس و اضطراب، واقعیت یا مَجاز؟

اگر ابتدای داستان رو نخوندید ابتدا این پست رو ببینید: داستان یک مسافرت با عمه

همراه راننده پیاده شد و از ما خداحافظی کرد رو رفت. ماهم براش دعا کردیم. ما مجددا برگشتیم و در جاده اصلی به مسیرمون ادامه دادیم. مجددا مسافر جدید به ما اضافه شد. همچنان عمه ام نگران بودو گاهی این نگرانی رو ابراز می کرد. مسافر اول بین راه پیاده شد. مسافر دوم هم در شهر خمین اراک پیاده شد و بعد از چند ساعت سرانجام ما به سلامت به قم رسیدیم. نمی دونید موقع پیاده شدن چه حس آزادی داشتیم، انگار از جنگ جهانی برگشته بودیم.

بخشی از مغز ما که به اسم مغز قدیم شناخته میشه وظیفه نجات جان ما رو بر عهده داره. مغز قدیم هنگام حس خطر سعی بر بدتر نشون دادن شرایط داره تا ما رو از محیط خطر دور کنه.

ما با توجه به علایمی که دیده بودیم تو ذهن خودمون به این نتیجه رسیدیم که ربوده شدیم و باید راه نجاتی برای خودمون پیدا کنیم.

لذت خرید کوفت شد

دارید تو خیابون با دختر کوچیکتون نگار قدم میزنید. همین طور که حواستون به مغازه ها و اجناس خوشگلشه یهو متوجه میشید که دختر کوچولوتون نیست. از آدم های اطراف سوال می کنید که دختری با این مشخصات دیده اید یا نه؟
کم کم نگرانی تون بیشتر میشه و فکر های مختلفی به ذهنتون میرسه. نکنه دزدیده باشنش، نکنه بره تو خیابون و با ماشین تصادف کنه و …

کم کم نگرانی تون به حدی میرسه که قدرت تفکرتون رو از دست میدید و با فریاد صدا میزنید: نگاااار، نگـــــــــار… و دائم این طرف و اون طرف رو نگا می کنید و به اطراف میدوید.

یهو یه بچه کوچیک لباستون رو میکشه و میگه: بابا بابا، از اون آبنبات ها برام می خری؟

مغز قدیم هنگام حس خطر سعی بر بدتر نشون دادن شرایط داره تا ما رو از محیط خطر دور کنه.

در مراسمی حضور دارید و می خواهید سخنرانی کنید، مغز قدیم شما به کار می افته چون شرایط ناشناخته ای رو می خواهید تجربه کنید. سعی میکنه که اوضاع رو بد نشون بده، به این فکر می کنید که اگر برید روی سن و صداتون بلرزه چی میشه، اگر خوب نتونید سخنرانی کنید چه اتفاقی می افته، ممکنه شما رو مسخره کنند و هزار فکر بد دیگه.

بعد از مقدمه چینی مغز قدیم شما سعی میکنه که چند راه نجات پیشنهاد بده، مثلا بهونه ای بیارید و سخنرانی نکنید.

مغز قدیم در واقع نیتش خیره ولی بعضی جاها مانع از پیشرفت ما میشه و نمیذاره که ما خودمون رو نشون بدیم. در این مواقع باید با صلابت جلوش بیاستید و کارتون رو انجام بدید.

اگر جایی به این نتیجه رسیدید که مغز شما داره استرس فیک تولید می کنه، جلوش بیاستید و بگید من به هر قیمتی این کار رو انجام میدم، سعی نکن جلوی من رو بگیری.

داستان های خودتون رو در بخش نظرات برای ما بنویسید. به شدت علاقه مندیم تا داستان شما رو بخونیم