برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

داستان یک مسافرت با عمه

بخشی از مغز ما که به اسم مغز قدیم شناخته میشه وظیفه نجات جان ما رو بر عهده داره. مغز قدیم هنگام حس خطر سعی بر بدتر نشون دادن شرایط داره تا ما رو از محیط خطر دور کنه.

چند روز پیش با پدر و عمه بزرگوارم به مسافرت رفته بودیم. به شهر الیگودرز در لرستان. موقع برگشت، تو ترمینال عمه ام پیشنهاد داد که به جای اتوبوس با ماشین سواری برگردیم و ما هم قبول کردیم. عمه ام مسافرت با اتوبوس رو دوست نداره. موقع اومدن هم با سواری اومده بودیم و خیلی از تجربه ای که داشت راضی بود.

فردی که باهاش صحبت کرایه رو کرده بودیم همراه راننده بود، ما رو تا کنار ماشین همراهی کرد. یه جوان حدودا ۲۵ ساله و لاغر اندام. تو راه از این صحبت کرد که اشتباهی مرتکب شده و به مواد مخدر آلوده شده. گفت که می خواد بره کمپ و ترک کنه و از عمه و پدرم خواست که براش دعا کنند.

ماشین یه پراید سفید مدل پایین بود. سوار ماشین شدیم. راننده هم یه فرد لاغر اندام، ۳۰ ساله و به نظر معتاد میومد. عمه ام به راننده گفت: «آقای راننده امکانش هست شیشه ماشین رو پایین بکشید، من قند دارم و یکم بیمارم. با این شرایط اذیت میشم.»

راننده گفت: «نگران نباشید. شیشه های درب جلو پایینه و به محض اینکه راه بیافتیم خنک میشه.» شیشه ها برای بالا و پایین کردن دستگیره ای نداشت. به راه افتادیم. قبل از خارج شدن از شهر به پمپ بنزین رفتیم. راننده گفت در صورت امکان الان کرایه رو حساب کنید که من بنزین بزنم. وقتی می خواستم از ماشین پیاده بشم متوجه شدم که درب ماشین از داخل باز نمیشه، اون سمت که عمه ام نشسته بود هم همین مشکل رو داشت و باید حتما از بیرون بازش میکردی. مجبور شدم کرایه رو به همراه راننده که جلو نشسته بود بدم تا به دست راننده که در حال بنزین زدن بود بده.

ابتدای خروجی شهر یه مسافر هم به ما اضافه شد و در کنار همراه راننده، دونفری جلو نشستند. مسافر جدید با راننده و همراهش کلی گرم گرفته بودند. با اینکه رفتارشون طوری بود که انگار سالهاست همدیگه رو میشناسن ولی صحبت هاشون مثل افرادی بود که تازه با هم آشنا شدن.

حدود ۲۰ دقیقه بعد در جاده ای که چراغی هم نداشت و فقط نور چراغ ماشین چند متر جلوتر رو روشن میکرد به یه دوراهی رسیدیم. راننده عذرخواهی کرد و گفت که می خواد دوستش رو برسونه کمپ و سریع دوباره به جاده اصلی برمیگردیم و وارد فرعی شد که به یه روستا ختم میشد.

عمه ام که احساس خطر کرده بود با صدای آروم به پدرم گفت: «داداش، من می ترسم.» پدرم هم بهش گفت که چیزی نیست و نگران نباش. در مسیر جاده فرعی با چیزایی که دیده و شنیده بودیم من هم داشتم به این فکر میکردم که احتمالا کارمون تمومه. اولش گفتم شاید پولامون رو بگیرن و بهمون کاری نداشته باشن. بعد این فکر به ذهنم رسید که شاید اعضای بدنمون رو می خوان تجارت کنن. داشتم یه راه هایی فکر میکردم که می تونه ما رو از این شرایط نجات بده.

تو همین فکرا بودم که به انتهای روستا رسیدیم و از یه جاده کوچیک از روستا هم خارج شدیم. چهره عمه ام به شدت نگران و مضطرب به نظر می رسید. یکم جلوتر ماشین ایستاد، یه ساختمون قدیمی بود و هیچ نوری به جز چراغ ماشین وچود نداشت. همراه راننده پیاده شد و …

برای این که این پست طولانی تر نشه و شما خسته نشید لطفا ادامه داستان رو تو پست بعد بخونید: استرس و اضطراب