برای مشاهده نتایج کلید Enter و برای خروج کلید Esc را بفشارید.

من باید این کارو انجام بدم

در خلال جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ همسر یانوش تحت شکنجه های سخت شوروی مجبور به لو دادن شوهرش میشه. یانوش به بیست سال حبس در یکی از مخوف ترین زندان های شوروی به اسم کولاگ محکوم میشه. کولاگ در سیبری قرار داشت و فرار از اون تقریبا غیر ممکن بود.

در ابتدا که زندانی های جدید به زندان آورده میشن رئیس زندان به اونها میگه که: سگ ها، حصار ها و تفنگ های ما زندان شما نیستند. زندان شما طبیعت کشنده ی سیبریه و اگر فرار کنید از سرما خواهید مرد. حتی اگر از سرما جون سالم به در ببرید، محلی های اینجا شمارو خواهند کشت چون برای سر زندانی های فراری جایزه تعیین شده.

با همه ی این اوصاف یانوش به همراه چند تن از زندانی ها تصمیم به فرار از کولاگ می گیره. یکی از زندانی ها به یانوش گوش زد میکنه که همه ی همراهات زنده نخواهند موند. اون در جواب میگه که: در عوض به عنوان یک انسان آزاد می میرند.

زندگی به عنوان زندانی یا مردن به عنوان یک انسان آزاد؟

اون به همراه هم بند های خود از کولاگ فرار میکنه. مسیر منطقی برای فرار، حرکت به سمت ساحل شرقی اقیانوس آرام با طی کردن مسافتی حدود ۲۵۰۰ کیلومتر و سوار شدن بر کشتی یا قایقی که احتمالاً پیدا می‌شد و رسیدن به ژاپن بود، ولی گروه مسیر جنوب را با طی کردن ۶۵۰۰ کیلومتر انتخاب کردند. اگر اونها مسیر منطقی رو انتخاب می کردند سربازان شوروی سریعا اونها رو پیدا و اعدام می کردند.

در بیابان خشک و بی آب و علف مغولستان که گروه بسیار ناامید شده بود یانوش به یکی از همراهانش میگه که: من باید برگردم پیش همسرم، اون داره خودش رو شکنجه میکنه، من بایــــــــــــــــــــد برگردم پیشش و اینجا تعهدش رو به پیروزی اثبات میکنه و نشون میده که مرگ هم نمی تونه جلوش رو بگیره.

یانوش و همراهانش با تمام سختی هایی که مسیر فرار داشت از جمله برف سنگین و سرما، بی غذایی، بیابان و گرمای سوزان، تشنگی، گرسنگی و طوفان نهایتا به تبت و پایتخت آن یعنی لهاسا می رسند. این تقریبا به معنی آزادی بود. افرادی که از گروه زنده باقی مونده بودند به پیشنهاد یکی از اهالی تصمیم گرفتن تا برای رفتن به هندوستان ۳ ماه را تا بهار صبر کنند ولی یانوش به اون ها میگه که من بایـــــــــــــــــد این سفر رو تموم کنم. صبح اون شب یانوش به تنهایی به سمت هندوستان به راه می افته و همراهانش هم اونو تنها نمی ذارن.

سال ۱۹۸۹ بعد از آزاد شدن لهستان یانوش بعد از ۵۰ سال پیش همسرش برمی گرده.

این داستان برگرفته از یک اتفاق واقعیه و فیلم راه بازگشت (The Way Back) هم براساس همین داستان ساخته شده، پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینید. نکات آموزنده ی زیادی داره. نکات مثبت دیگه ای که در فیلم می بینید رو در قسمت نظرات با ما در میون بگذارید.

در ضمن به این فکر کنید که در کجاهای زندگی تون باید از بایـــــــــــــــــــــد استفاده کنید و هر طوری شده اون هدف رو عملی کنید.

این مطلب رو هم بخونید: من هر کاری بخوام می تونم بکنم